تبليغاتX
logic

logic

رونوشت های شخصی محمد حسین بکرانی با برداشتی آزاد ومنطقی

يكي هست تو قلبم

كه هر شب واسه اون مينويسم

اون خوابه

نميخوام بدونه واسه اونه كه اين قلبم بيتابه.

اما كاشكي ميشد بدونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 0:29  توسط محمد حسین بکرانی  | 

این چند وقته همش داشتم کار میکردم.

داشتم پول جمع میکردم.

تا بتونم برم دانشگاه

خیلی سخته که تو این همه وقت کار میکنی تو سرما وگرما وآخر هم هرچی درمیاری رو باید بدی برای دانشگاه آزاد

تا یک سری آدم مفت خور و گردن کلفت رو باز گردن کلفت تر کنی.

دوست داشتم یک ماشین بخرم باهاش برم کل ایران بگردم

اما باید پول ماشین بدم آقای جاسبی و رفسنجانی که آقایون باز بزرگتر بشوند.

من که راضی نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 22:30  توسط محمد حسین بکرانی 

بعضی وقت ها باید کاری رو انجام بدی که اصلا دوست نداری اما باید اون انجام بدی چون اگه اینکار نکنی بعضی ها فک میکنند که شما یا اشکولی یا نفهمی یا ...

پس باید بهشون نشون بدی که شما هم بلدی و اگه هم تا حالا این کارها رو نکردی به خاطر مصلحت اندیشی بودو نه چیز دیگری

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 22:7  توسط محمد حسین بکرانی  | 

امسال ماه رمضون اصلا خوش نمی گذره.

اونم فقط وفقط به خاطر این صدا وسیما ست.

میپرسید چرا:

اول اونکه من 20 سالمه توی این 20 سال هم، لحظات نزدیک شدن به افطار رو فقط باصدای استاد شجریان تشخیص میدم نه با نگاه کردن به ساعت.

دوم اونکه امسال برنامه قبل از افطار شبکه3 رو یک بازیگر اجرا میکنه که همین طور که ازاسمش پیداست بازیگره نه مجری.

جای احسان علی خانی خیلی خالیه.

سوم انگار صداوسیما با واژهای قاتل وقتل وکشتن و جراحت وزخم وخون وبدبختی و... قرار داد بسته.امسال گند زده به سریال ها

البته بماند که قبل ماه مبارک هم با سریال های زیر هشت و فاصله ها به اندازه کافی اعصاب داغون ماهارو داغون تر کرد.

البته من فکر میکنم ساختن یک همچین سریال هایی بدون منظور هم نیست.

وقتی این سریال ها رو میدیدم یاد 90 شبی های مدیری می افتادم که چقدر طنزهای خنده دار وخوبی بود وچه راحت روحیه جامعه رو عوض میکرد با جا انداختن چند واژه با مزه در صحبت های مردم، اون ها رو صبح ها هم میخندوند.

وچه راحت این صداوسیمای با ادعای ما، پول به آقای سیروس مقدم میده تا برای ما 90 شب نرگس و زیر هشت بسازه و 90 شب خشم و گریه و گند وکثافت رو به یاد این مردم بیاره .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:59  توسط محمد حسین بکرانی  | 

بی تو سیاوش قمیشی دارم گوش میدم.

حداقل 20 بار تکرار شده اما باز هم میخوام گوش بدم.

می خوام به همونی که میدونه از همین جا بگم بی تو زندگی دیگه زندگی نیست بیهوده نفس کشیدنه.

تصور یک روز زندگی بدون تو هم کشندست حتی تصورش...

منو ببخش اگه توی این مدت آزارت دادم.

من محمد حسینم، چون محمد حسین هستم هم این کارها رو میکنم,هیچوقت دوست ندارم بازی کنم دوست دارم همینی که هستم باشم بمونم.

تو منو ببخش چون نمی تونم تغییر کنم،چون نمیتونم احساسم رو کنار بزارم.

بابت  زحماتی که این چند وقت کشیدی هم خیلی ممنون،با اینکه میدونم نمیتونم جبران کنم،اما جمله ی معروفم رو میگم:انشاالله روزی بشه که جبران کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 3:8  توسط محمد حسین بکرانی  | 

گوشه ی پارک روی یک نیمکت زیر نور یک چراغ کم نور نشسته .

خسته ،ناراحت،افسرده

به چه چیز فکر میکنه ؟

چرا ناراحته؟

یعنی داره میانگین خطاهاش رو در طول هفته درمیاره؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 0:9  توسط محمد حسین بکرانی  | 

مطلبی که امروز با اون روبرو شدم این بود که  داشتم به مطالبی که تقریبا بیشتر مردم روزانه به اون فکر میکنند، فکر میکردم که یک دفعه از توی ماشین چشمم به آسمون افتاد بی اختیار یاد یکی از رویاهای بشر افتادم، که یک روز این بشر درگیر فکر کردن در این رابطه بود که چه جوری میشه رفت به آسمون ،ماه از این حرف ها .

بعد به خودم گفتم آخه کی باید بیدارشیم، تا کی باید فکر این باشیم که چه جوری دودوتا رو چهار کنیم ،چه جور چندتا خونه بخریم...

خدایا ،خدایا دیگه میخوام دیدیم عوض بشه.

کمکم کن.

خدایا نگزار این دو روز دنیا بافکر کردن به این مطالب پیش پا افتاده حروم بشه.  

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 1:56  توسط محمد حسین بکرانی  | 

خدا چرا؟

چرا اینطوری میکنی؟

چی باید ثابت بشه؟

هزارتا از این چرا ها توسرم هست؟

کاشکی نبود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 0:59  توسط محمد حسین بکرانی 

امروز  داشتم فیلم مارلی ومن رو میدیدم.

توی این فیلم مارلی یک سگ بود که از بچگی یک زوج جوان بزرگش کرده بودند ودر نهایت بعد از گذشت چند سال در حالی که بچه های اون زوج جوان ،هم  بزرگ شده بودند اون سگ در اثر پیری مرد.

وقتی داشتم این فیلم میدیدم مدام فکر میکردم کاشکی که من مثل سگ ها عاشق میشدم اون ها راحت دلشون رو به صاحبشون میدند بدون این که حتی به این فکر باشند که صاحبشون چقدر پول داره یا چه قدر باهوشه  ...

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان این کار باعث شد بیشتر به  دختری که سالهاست میخواهم فراموشش کنم اما نمیشه فکر کنم.

آخه به خاطر یکی از همین دلایل پوچ که میخوام فراموشش کنم اما ...

شاید فکر کنید که این به اون چه ربطی داره اما به هر حال انگیزه رو در من بوجود آورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 1:55  توسط محمد حسین بکرانی  | 


پس از یک روز از انتشار پست وسط زمین هوا دوستان  واکنش های عجیبی از خودشان نشان دادند.

دوستی تلفن زده ومی گوید باید این افکار را در مغزم پاک کنم.

اما نمیگوید چگونه ؟

از خود نمی پرسد که آخر صورت مساله را پاک کردن که کاری ندارد؟

اصل حل آن است.

دوست دیگری (از همان قشر متعصب)میگویید: اثرات ماهواره است.باید به اعتکاف بروم تا روحم را پاک کنم.

دیگری میگوید: با این اهنگ هایی که تو گوش میکنی پدر من هم بود اینگونه میشد(اشاره به آهنگ های محسن نامجو وداریوش دارد)

دیگری من را متهم به کم کاری میکند میگویید:تو بایید بری فلسفه خدا شناسی بخوانی...

هیچکدوم دوای درد من نیست.

دوای دردم را میدونم.

با نوشتن این پست فقط می خواستم از دوستانم تشکر کنم.

حداقل فهمیدم هنوز کسایی هستند که حل مشکلاتم براشون مهم باشه .

میخواستم ازهمشون تشکر کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:24  توسط محمد حسین بکرانی  |